السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

622

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

طلايى آراسته شده با زبرجد سبز نيز در سمت راست آن تخت براى بزرگان اهل مملكت خود ايجاد كرد و در سمت چپ نيز هشتاد صندلى نقره‌اى آراسته شده با ياقوت سرخ ايجاد كرد كه حكّام و كارگزارانش بر آن جلوس كردند و سپس تاج پادشاهى بر سر خود نهاد . يهودى گفت : تاج او از چه جنسى بود ؟ حضرت فرمود : از طلاى مشبّك كه هفت پايه داشت و در هر پايه مرواريد سفيدى مانند نور صبح در شب تاريك مىدرخشيد و او پنجاه پسر بچّه از فرزندان حكّام و كارگزاران خود را با لباسهاى ديباى سرخ و شلوارهاى حرير زينت داده و خلخال و دستواره به دست و پايشان آويخته و ستونهايى طلايى به دستشان داده و آنها را در پيرامون خود به خدمت گمارده بود و شش جوان از فرزندان وزراء را نيز در راست و چپ خود به پا داشت ، يهودى از نام آنها سؤال كرد ، حضرت فرمود : سه نفر سمت راست : تمليخا ، مكسميلينا و منثلينيا و سه نفر سمت چپ : مرنوس ، ديرنوس و سادريوس بودند و پادشاه در همهء امور خود با اين شش نفر مشورت مىكرد و هر روز كه او بر تخت مىنشست بطارقه ( بزرگان ) در سمت راست او و هراقله ( كارگزاران ) در سمت چپ او مىنشستند ، سپس سه غلام وارد مىشدند كه در دست يكى جامى طلايى ممّلو از مشك ساييده و در دست ديگرى جامى نقره‌اى حاوى گلاب و در دست سوّمى پرنده‌اى سپيد با منقار سرخ بود ، وقتى پادشاه پرنده را مشاهده مىكرد ، سوت مىزد و آن پرنده با شنيدن آن سوت به پرواز در مىآمد ، ابتدا وارد جام گلاب مىشد و در آن غوطه مىزد ، سپس وارد جام مشك مىشد و همهء مشك جام به بال و پر او مىچسبيد ، سپس پادشاه سوت ديگرى مىزد و پرنده پرواز مىكرد و آنچه در پر و بال خود داشت بر سر پادشاه مىريخت ، پادشاه كه چنين ديد كم كم دچار سركشى و طغيان شد و ادّعاى ربوبيّت كرد ! و قوم خود را به عبادت خويش دعوت نمود و هر كس از او پيروى مىكرد و از او اطاعت مىنمود ، به او صله و انعام مىداد و هر كس با او بيعت نمىكرد او را به قتل مىرساند و سر او را جدا مىكرد و اين مراسم بيعت را سالى يك بار تجديد مىنمود . يك روز كه عيد بود و بطارقه در سمت راست و هراقله در سمت چپ او بودند ، به او خبر دادند لشكر فارس قصد حمله به آن سرزمين را دارند ، او از اين مسأله اندوهگين